در گذشت پر شتاب لحظه های سرد    چشم های وحشی تو در سکوت من

گرد من ديوار می سازد

می گريزم از تو در بيراهه های راه

می گريزم از تو ، تا دور از تو بگشايم    راه شهر آرزوها را

و درون شهر ...

قفل سنگين طلايی قصر رؤيا را ...

ليک چشمان تو با فرياد خاموشش     راه ها را در نگاهم تار می سازد

همچنان در ظلمت رازش     گرد من ديوار می سازد !

...

/ 6 نظر / 7 بازدید
salar kocholo

اگه شعر از خودت باشه خب خوبه و قشنگه . اما من هيچوقت نميفهمم منظور از (تو )در اين جور شعر ها چيه؟

مهتاب

عالیه . خیلی قشنگه !!! چشم های وحشی تو

salame ashnaey

تاج عشقم عاقبت بر سر شکست خنده ام را اشک غم از لب ربود زندگی در لای رگهایم فسرد ای همه گل های از سرما کبود

سارا

سلام . وبلاگتون خیلی پر مفهوم و قشنگه . موفق باشین .

فرزانه

زندگی آتشگهی ديرينه پابرجاست گر بيافروزيش رقص شعله اش از هر کران پيداست ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

saloomeh

عاليه.فقط اگه منظورت از ( تو ) همون مفهومی رو داشته باشه که در ذهن منه...من هيچ وقت حاضر نيستم ازش بگريزم