به يادت که می افتم ...

می آيی کنار دلتنگی ام می نشينی .

بوی لبخندهايت ‌، بی پناهی ام را خانه می شود

و دستان آبی ات ، تشنگی ام را دريا

به يادت كه می افتم ،

همسايه ها را می بينم

رهگذران را ...

و سفره ای كه مهربانی ات را ، آواز می خواند .

همسايه ها و رهگذران ،

تو را به خاطر دارند .

و مرا ،

كه آن روز تو را به باران سپردم ،

و تشنه ، با چند دانه شعر به خانه آمدم .!

و اكنون سالگرد باران سپاری ات

لبخندهايت كنارم نشسته 

و بارانی كه بر انتظارم می بارد ...

.

/ 8 نظر / 9 بازدید
موج سركش

فوق العاده س دختر .... آفرينننننننننننننننن خيلي گيرا و دلنشينه !

Don Joan

سلام...خيلی زيبا بود من اولين باره که ميام اون قبليها رو هم خوندم خيلی عالی بود..موفق باشی..بازم سر ميزنم..خواستي به من سر بزن

کورش -وفادار دلشکسته

سلام...ممنون که سر زدي..يه بار ديگه بيا و داستان عشق من رو هم بخون! اگه دوست داشتي اي دي منو آدد کن که اپ ميکنم با خبر شي

فرنگيس

آپ نکرديد؟ باز هم اين نوشته تونو خوندم و لذت بردم. شاد و شاد و شاد باشيد.

badkonak mashreghi

شعر فوق العاده ای بود . رو من که خيلی اثر گذاشت . متن ساده و مضمون سنگين ! خوشحال می شم به من هم سر بزنی .

هيچ كس

زيباست و دل انگيز ، همراه با يك غم پنهان و دور !!!

محسن

ترا به باران سپردم......... نمی تونم بگم معرکست چون حکايت دلتنگيه يه ادمه