من برای سالها می نویسم

                                                سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند

 افسوس که قصه مادربزرگ درست بود

                                                       همیشه یکی بود و یکی نبود ...

/ 14 نظر / 9 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهرآبان

سلام دوباره خوشحال ميشيم ما را لينک کنيد

مهرآبان

ما هم اين کارو می کنيم اما اين روزها چون کمی سرمون شلوغه اگه به وبلاگ سر زديد و ديديد لينکتون نيست ياد آوری کنيد

مرجان

شايد سالهای بعد چشمی نبود تا نگاه عاشقی را بفهمد ......

احسان

عتاب يار پريچهره عاشقانه بکش که يک کرشمه تلافی صد جفا بکند تو با خدای خود انداز کار و دل خوش دار که رحم اگر نکند مدعی خدا بکند/ (حافظ شیرازی)

۩۞۩ O.H.L ۩۞۩

از مهرت لبخندی کن بنشان بر سر ما باشد که ببالیم و به خورشید تو پیوندیم

شکلات فندقی

مادر بزرگ گفت : دوست داری برات قصه ی بز زنگوله پا رو بگم ؟ من گفتم : بله مامان بزرگ مامان بزرگ : يه بز زنگوله پا بود که دو تا بچه داشت ... من گفتم : سه تا مامان بزرگ گفت : اولی اسمش شنگول بود دومی منگول ... سومی هم چنگول ... من گفتم :سومی اسمش حبه ی انگور بود مامان بزرگ گفت : يه روز شغال اومد و هر سه تا بچه رو خورد ... من گفتم : شغال نه مادر بزرگ گرگ ! مامان بزرگ گفت :اگه بهتر از من بلدی تو تعريف کن ! من گفتم : يکی بود يکی نبود يه بزی بود که سه تا بچه داشت ... مامان بزرگ گفت : هوووووممممممم ... من گفتم : مامان بزرگ خوابت برد ؟ مامان بزرگ نفس بلندی کشيد و جواب نداد ... مامان بزرگ هميشه زود خوابش ميبره ... بيخود نيست که قصه ی بز زنگوله پا رو از مامانش ياد نگرفته !

ايهاب

نگاهم درامتدادنگاهت رودرروی نگاهها... سلام عزیزم من آپ هستم ومنتظرحضورشما مشرف فرمایید.

يه دوست

به نظرم فوق العاده است مينو

يه دوست

مينو من واقعا واقعا واقعا اين قطعه رو دوست دارم مرسی