نویسنده :
مینو - ساعت ٧:۱٥ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۸
وقتی
تکه های شکسته ات را
بهم پیوند زدم
تصویر معصومانه ای خنده زد
آن شب که
دستانت
از تصویر گریخت
فرو رفت فریادت به عمق زمین
و من فهمیدم
طوفان دستان مرا نیز با خود خواهد برد ...
نویسنده :
مینو - ساعت ٦:٤۸ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٢۳
من برای سالها می نویسم
سالها بعد که چشمان تو عاشق می شوند
افسوس که قصه مادربزرگ درست بود
همیشه یکی بود و یکی نبود ...
نویسنده :
مینو - ساعت ۸:٤٦ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/۱٤
نفس هایت
چه زيركانه به گر گرفتن روانم كمك مي كنند
چگونه با پيكري بي دست
تو را در آغوش بگيرم اي مست
اين است
رستاخيز چشمانت
پس هرگز نگو نگاهم كن !!!
.
نویسنده :
مینو - ساعت ٦:٠٥ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٠/٦
می دانم زندگی کتیبه ای است پنهان
پشت یک خواب عمیق
دیگر صحبت هیچ آرزویی نیست !
این شاخه تردید از خاکستر رؤياي من بر آمده است ...