نویسنده :
مینو - ساعت ٦:٢٠ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/٢۸
نگاهی به آسمان
نگاهی به بی انتهايی راه ...
رؤياهايم را به آفتاب می سپارم،
و در خستگی خاطراتم به خواب می روم .
باران از راه می رسد ،
می ايستم
و به چتر نگشوده تكيه می دهم .
اول راه و اين همه تشنگی !؟
.
نویسنده :
مینو - ساعت ۱٢:۱٧ ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٩
هميشه تاريك می آيی
تكه ای از خوابم می ربايی ،
و آشفته ترين شب جهان را ،
در جانم می ريزی !
اين گونه بی قرارم مكن !
يك بار با چراغ بيا
چيزی گزيده تر از خوابم می يابی :
رؤياهايم ،
كه پشت پلكهايم به تماشايت خواب رفته اند .
.
نویسنده :
مینو - ساعت ۱:٢٢ ب.ظ روز ۱۳۸٤/۱/۱٠
به يادت که می افتم ...
می آيی کنار دلتنگی ام می نشينی .
بوی لبخندهايت ، بی پناهی ام را خانه می شود
و دستان آبی ات ، تشنگی ام را دريا
به يادت كه می افتم ،
همسايه ها را می بينم
رهگذران را ...
و سفره ای كه مهربانی ات را ، آواز می خواند .
همسايه ها و رهگذران ،
تو را به خاطر دارند .
و مرا ،
كه آن روز تو را به باران سپردم ،
و تشنه ، با چند دانه شعر به خانه آمدم .!
و اكنون سالگرد باران سپاری ات
لبخندهايت كنارم نشسته
و بارانی كه بر انتظارم می بارد ...
.